دوئت
گسسته می شوند ... پشت پنجره کوه های نازا تو سری خورده اند شب . . . کورسوی چراغ های دوردست داخل می پاشد در سیاهی چشم هایم منعکس می شود حد چپ تنهایی ام بی نهایت شده این تابع حد ندارد . . . بادبادک ها دورتر می روند. شبیه نقطه های سرگردانی می شوند بر مخمل آبی آسمان مشتم را که باز می کنم قرقره ی نخ به انتها رسیده . . . من شکست نمی خورم اما خون .... خون می آورد . زمانی که مرد دستان ظریف زن را در دست های خود فشرد زن روبرگرداند و قطره ای اشک از گوشه ی چشم هایش سرازیر شد. پسر خسته و بی رمق در را گشود .ابروهای خود را بالا انداخت اما مادر او را در آغوش کشید. 




