تبليغاتX
دوئت



























دوئت

پیوسته ها

گسسته می شوند ...

پشت پنجره کوه های نازا تو سری خورده اند

شب . . .

کورسوی چراغ های دوردست داخل می پاشد

در سیاهی چشم هایم منعکس می شود

حد چپ تنهایی ام بی نهایت شده

 

این تابع حد ندارد . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 16:19 توسط پيام| |

بادبادک ها دورتر می روند. شبیه نقطه های سرگردانی می شوند بر مخمل آبی آسمان

مشتم را که باز می کنم قرقره ی نخ به انتها رسیده . . .

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 21:42 توسط پيام| |

فاتحان جنگ درون من به سردسته ی احساس به دار آویخته شدند.

من شکست نمی خورم اما خون ....

 خون می آورد .

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 20:23 توسط پيام| |

دختر بچه ای که شاخه ای گل در دست داشت پدر شصت ساله اش را بوسید.دوان به سمت مدرسه رفت و عشق را در چشمان پدر چشم به راه گذاشت .

زمانی که مرد دستان ظریف زن را در دست های خود فشرد زن روبرگرداند و قطره ای اشک از گوشه ی چشم هایش سرازیر شد.

پسر خسته و بی رمق در را گشود .ابروهای خود را بالا انداخت اما مادر او را در آغوش کشید.

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 15:4 توسط پيام| |

در کدامین سراب بود که عکس چشم هایت را ستاره ی دنباله دار آسمان کاهگلی یافتم.                

می نوازد نسیم مشرق قطعه ی چوپان و روح دوشیزه.

من شمعی را می افروزم که به زانو درآید شعله اش . حقیر شود مقابل سکوت لب هایت . . . .  

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 12:40 توسط پيام| |